مولانا جلال الدین رومی ( شمس تبریز )
مکن یار مکن یار مرو ای مه اغیار
رخ فرخ خود را بمپوشان تو دگر بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به یک بار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از سنگ
چو خورشید تو درتافت برقصد در و دیوار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پا
چو در بزم تو باشیم بیفتد سر و دستار
مکن بر دل شیدا تو دگر وعده به فردا
که بر چرخ رسیده است ز فردای تو زنهار
عطاهای تو نقد است شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
تویی یار تویی یار تویی چاره هر کار
منم عاشق مسکین به عشق تو گرفتار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر از در خمار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیدار
همه شیشه شکستیم همه پای بخستیم
حریفا همه مستیم مزن جز ره هموار
ببین دوست ببین دوست جمال شه تبریز
که آن شمس حقیقی ست چه پنهان و چه اظهار
فرق نصیحت و پند : نصیحت ما را نکوهش کرده و سپس راهنمایی می کند.اما پند همراه با احترام ما را به راه و کار درست هدایت می کند.